داستان کوتاه
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند.. پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
پدر این را می داند.. پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
برگرفته از جایی...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:22 توسط مردی که نان می خورد
|