روزی دانشمندی به فکر افتاد تا آزمایش جالبی انجام دهد . او یک آکواریوم شیشه ای ساخت و آنرا با دیواری شیشه ای به دو قسمت تقسیم کرد. در یک طرف آکواریوم یک ماهی بزرگ و در طرف دیگر ماهی کوچکی را که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ بود انداخت.
به ماهی بزرگ هیچ غذایی داده نشد و تنها غذای او ماهی کوچک بود که در آنسوی دیوار و در مقابل چشمان او زندگی می کرد ! ماهی گرسنه بارها و بارها به سمت ماهی کوچک حمله کرد اما هر بار با برخوردی سخت به دیوار نامرئی مواجه می شد همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد.
زمان گذشت و او بالا خره از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن سمت دیوار نامرئی و خوردن ماهی کوچک برایش غیر ممکن است.
پس از آن دانشمند شیشه وسط آکواریوم را برداشت و راه را برای ماهی بزرگ باز کرد، اما او دیگر هرگز به
سمت ماهی کوچک حمله نکرد! حتی به سمت دیگر آکواریوم که قلمرو ماهی کوچک بود هم نرفت.
دیوار شیشه ای دیگر نبود، اما دیواری سنگی در ذهن ماهی بزرگ ساخته شده بود که شکستنش از
شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. دیواری از جنس باور و محدودیت!
***********
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کرده و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا استاد آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی مطرح کرده بود!
***********
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملاً طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست !
***********
روزی نورمن وينست پيل در يك سفر هوايي با مردي آشنا شده بود كه بسيار نگران بود.
نورمن از او پرسید :چه خبر شده؟
مرد گفت: براي اداره كار مهمي انتخاب شدم ولي نگرانم از عهده آن برنيايم.
نورمن گفت: به خوبي مي تواني. اگر فكر كني كه از عهده كار برمي آيي، توان انجام آن را هم به دست مي آوري.
سپس مرد را تشويق كرد كه همواره روزش را با اين جمله آغاز كند:
”بزرگ بينديشيد و بزرگ عمل كنيد و بزرگ باشيد ”
هنگامي كه هواپيما به زمين نشست مرد در قالب فكري ديگر بود !
برگرفته از مجموعه کتابهای Norman Vincent peale