عاشقانه

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند ...

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر علی شریعتی

 

مرد و زن!

 

مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس !

زن: چی شده؟

مرد: هیچی (و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست. بگو!

مرد برای اینکه ثابت کنه راست میگه لبخند می زنه !

زن اما می فهمه که مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست !

تلفن زنگ می زنه...

دوست زن پشت خطه ...،ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن .

(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم...جداً متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم حالش خوب نیست و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه !

"می خواست تنها باشه"

  *******

مرد از راه می رسه زن ناراحت و عبوسه !

مرد: چی شده؟

زن: هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و میره پی کارش !

زن برای اینکه ثابت کنه دروغ می گه  دو قطره اشک هم می ریزه

مرد اما باز هم  نمی فهمه که زن دروغ میگه.

 تلفن زنگ می زنه...

دوست مرد پشت خطه ... ،ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن .

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه  !

"نمی خواست تنها باشه"  

*******

و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن و مرد در کمال خوشبختی  و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....

 

تدبیر پدر روحانی!

 

توي گمرك بين المللي يك دختر خوشگل كه يه موصاف كن برقي نو از يه كشور ديگه خريده بوده از يه پدر روحاني مي خواد كمكش كنه كه اين موصاف كن رو تو گمرگ زير لباسش بذاره و بيرون ببره تا خانم خوشگله ماليات نده !

پدر روحاني ميگه باشه ولي بشرطه اينكه اگه از من سوالی پرسيدن من دروغ نميگم !

دختره كه چاره نداشته ميگه باشه .

دم گمرگ مامور مي پرسه پدر چيزي با خودت داري كه اظهار كني؟

پدر روحاني ميگه از سر تا كمرم چيزي ندارم !

مامور از شنیدن اين جواب عجيب شك ميكنه

مي پرسه: از كمر تا زمين چطور ؟

پدر روحاني ميگه: يه چیز جذاب كوچك كه زنها دوست دارن استفاده كنن، ولي بايد اقرار كنم كه تاحالا بي استفاده مونده !

مامور با خنده ميگه خدا پشت و پناهت پدر .  برو !!!


عدالت

 
زمانهای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟
ملا میگه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟!
بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی حتماً بهتره ، با عدالت آسمونی تقسیم کن.
ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی، دو پس گردنی محکم هم میزنه به سومی!
بچه ها شاکی میشن میگن این چه عدالتیه ملا؟
ملا میگه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده !