عاشقانه
|
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
غریب است دوست داشتن.
|
|
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
غریب است دوست داشتن.
|
مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس !
زن: چی شده؟
مرد: هیچی (و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست. بگو!
مرد برای اینکه ثابت کنه راست میگه لبخند می زنه !
زن اما می فهمه که مرد دروغ میگه: راستشو بگو یه چیزیت هست !
تلفن زنگ می زنه...
دوست زن پشت خطه ...،ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن .
(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم...جداً متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم حالش خوب نیست و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه !
"می خواست تنها باشه"
*******
مرد از راه می رسه زن ناراحت و عبوسه !
مرد: چی شده؟
زن: هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و میره پی کارش !
زن برای اینکه ثابت کنه دروغ می گه دو قطره اشک هم می ریزه
مرد اما باز هم نمی فهمه که زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه...
دوست مرد پشت خطه ... ،ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن .
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه !
"نمی خواست تنها باشه"
*******
و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن و مرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....
توي گمرك بين المللي يك دختر خوشگل كه يه موصاف كن برقي نو از يه كشور ديگه خريده بوده از يه پدر روحاني مي خواد كمكش كنه كه اين موصاف كن رو تو گمرگ زير لباسش بذاره و بيرون ببره تا خانم خوشگله ماليات نده !
پدر روحاني ميگه باشه ولي بشرطه اينكه اگه از من سوالی پرسيدن من دروغ نميگم !
دختره كه چاره نداشته ميگه باشه .
دم گمرگ مامور مي پرسه پدر چيزي با خودت داري كه اظهار كني؟
پدر روحاني ميگه از سر تا كمرم چيزي ندارم !
مامور از شنیدن اين جواب عجيب شك ميكنه
مي پرسه: از كمر تا زمين چطور ؟
پدر روحاني ميگه: يه چیز جذاب كوچك كه زنها دوست دارن استفاده كنن، ولي بايد اقرار كنم كه تاحالا بي استفاده مونده !
مامور با خنده ميگه خدا پشت و پناهت پدر . برو !!!