چیزی که عوض داره گله نداره!

مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه می‌شینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب می‌شه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو می‌گیره و میره سراغ دختر و باخجالت و آروم بهش میگه: ممم... می‌تونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟

یهو دختر داد می‌زنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی‌خوابم!

همه مردم برمی‌گردن و چپ چپ به مرد نگاه می‌كنن، مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش.

بعداز چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت می‌خوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ‌التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس‌العمل مردم در شرایط خجالت‌آور تحقیق می كنم !

یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می‌گیری؟!

 

رماتیسم !


کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیس پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند
و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو  حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است


نکته: نتیجه اظهار نظر های بدون اساس و پایه علمیِ مدعیان حفظ اخلاقیات
نهایتا به بی اعتباری کلیت اصول اخلاقی ختم میشود
کاری که دشمنان اصول اخلاقی هرگز نمیتوانند به این سادگی آنرا انجام دهند






کسی سوالی نداره؟!

 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید!

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من میشد که
برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد!
بعداً توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌ عینکش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که به مناسبت روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟