یک عیب کوچک ...
جوانی می خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است..
پیرزن گفت: اتفاقاْ این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود !
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد..
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد !
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است..
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد !
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است...
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد !
جوان گفت: اینها همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد... !!
پیرزن گفت: ای وای، شما مردها، چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد !!!
احمد شاملو