یک عیب کوچک ...

 

جوانی می خواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است..

پیرزن گفت: اتفاقاْ این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود !

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد..

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد !

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است..

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد !

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است...

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد !

جوان گفت: اینها همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد... !!

پیرزن گفت: ای وای، شما مردها، چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد !!!

احمد شاملو


وقتی که درکتون نمی کنند...

 این مطلب رو جایی دیدم که به نظرم جالب اومد. نویسنده اینطور تعریف می کرد :

 " با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم می اومدم یه بچه ی 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من ، هی می کشید طرف خودش! منم کرمم گرفت و یه دفعه که بچه شکلاتو آورد جلو ، یه گاز بزرگ زدم!

بچه عصبانی شد و شروع به غرغر و نق نق کرد ولی مامان باباش فوری بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می کردم که همچین شیطنتی کردم!

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی می افته. رفتم به راننده گفتم آقا لطفاً نگه دار من برم دستشویی! خلاصه رفتم و مشکل حل شد. یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد! دوباره رفتم دستشویی... سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نگاه میکردن و بعضی ها هم زیر لب غر می زدن! ولی چاره ای نبود...

کمی گذشت، اینبار خیلی خودمو نگه داشته بودم دیدم نه انگار نمیشه ، داشتم می مردم ، رفتم پیش راننده ، تا گفتم دستشویی گفت برو بشین ببینیم تو هم ما رو مسخره کردی!!  سرم رو پایین انداختم و رفتم نشستم سر جام! 

از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟! با لبخندی مخصوصی گفت بچه مون یبوست داره، ما روی شکلاتها مسهل می مالیم میدیم می خوره!!!

تازه فهمیدم از کجا خوردم. خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم. دیگه به همه جام داشت فشار می اومد! گفتم اینطوری نمیشه باید یه فکری بکنم. بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم از این شکلاتها دارین؟ گفت بله و یکی داد.. شکلات رو گرفتم و رفتم پیش راننده و گفتم الا و بلا باید اینو بخورین ، امکان نداره بذارم دستمو رد کنین! خلاصه به هر ترفندی بود یه گاز خورد و گفت اگه اجازه بدی بقیه اش رو  بعداً با چایی می خورم! منم خوشحال ، اومدم سر جام  نشستم ! ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!! منم پیاده شدم و با تموم فشاری که تحمل می کردم از نبوغی که به خرج دادم بسیار خوشحال بودم!

یک ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...!!  از توی آینه نگاهی بهم کرد و بعدش برگشت و منو صدا کرد جلو ! و گفت این چی بود دادی به خورد من؟!

گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمیکردین! 

خلاصه راننده هر یه ربع نگه می داشت منو صدا می کرد و می گفت هی جوون! بیا بریم! "

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید که درکتون کنند !!!