|
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم های ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان در کجا قرار دارید؟
روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج میکنی؟
دختر جواب داد: « نه »
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید.
در بحث پيرامون سازمانهاي موفق و سازمانهاي ناموفق معمولاً از موضوع جذابي كه آقاي «جينبلاسكو» از آن تحت عنوان «پرواز بوفالوها» ياد ميكند و در كتابي به همين نام به تحرير درآورده است ياد ميشود.
جين بلاسك در مراسم ترحيم يكي از دوستان نزديك خود حضور مييابد. دوستي كه در يك حادثه رانندگي در جاده منهي به محل كارش جان خود را از دست داه است. بلاسكو در خلوت خود به اين حقيقت تلخ ميانديشد كه روزي و شايد همين فردا نوبت او باشد، چون او هم هفتهاي چند روز همين جاده را و شايد با همان سرعت براي رسيدن به محل كارش طي ميكرد. راستي اگر روز بعد همين اتفاق براي او ميافتاد، تكليف چه بود؟ در آن لحظات براي بلاسكو سه سؤال اساسي مطرح شد:
1- آيا ما سخت و بيقفه كار ميكنيم كه سبك و كار موفقي بسازيم يا تلاش ميكنيم كه مراسم ختم باشكوهي مثل امروز را به وجود بياوريم؟
2- آيا ما براي موفقيت و كاميابي و درك لذت زندگي خود ميكوشيم يا ميكوشيم تا تنها وارثين ما از تلاش ما لذت ببرند؟
3- آيا ما براي زندگي كار ميكنيم يا زندگي ميكنيم كه فقط كار كنيم؟ اصلاً هدف زندگي چيست؟
كار براي زندگي؟ يا زندگي براي كار؟
طرح اين سؤالات در ذهن بلاسكو به شدت او را تكان داد و او را براي رسيدن به پاسخهاي درست به تكاپو وداشت. بلاسكو كه با چندين سال سابقه علمي و تجربي در كسب و كار، يكي از مشاورين زنده مديريت به شمار ميرود از آن پس تحقيقي را آغاز كرد كه نتايجي را براي او به همراه داشت. او ميگويد: «من از ميان شركتهاي موفق جهان با مديران 24 شركت كه در يك دوره ده ساله حدود 20 درصد سود عايد سهامداران خود كرده بودند و در امور ديگر نيز در كارشان موفقيت چشمگيري داشتند مصاحبههايي انجام دادم. در گفتگو با اين افراد كه مديريت صنايع مختلف را بر عهده داشتند، به چند حقيقت آشكار دست يافتيم:
1- راز موفقيت اين مديران اساساً نوع و طبيعت مديريت و رهبري متفاوتشان با ديگران بود و در واقع شيوه رهبريشان عامل موفقيت آنها به حساب ميآمد.
2- ديگر اينكه در شيوههاي مديريتي و رهبري آنان، الزاماً تشابه و نقاط مشتركي وجود نداشت تا بتوانيم از آنها تقليد كنم، هر يك از آنها روش رهبري خاص خود را براي موفقيت داشتند. اما همه آنها در امور زير با هم مشترك بودند:
آنها براي كار زندگي نميكنند، بلكه براي زندگي كار ميكنند.
آنها به همه امور زندگي اهميت ميدهند و همه چيز را با هم و با تعادل به پيش ميبرند. امور خانواده، امور شخصي، امور سلامت، امور تفريحي، امور معاشرتي، ورزش و سرانجام كسب و كار.
بلاسكو به سه حقيقت تلخ ديگر هم در نتايج بررسي خود اشاره ميكند. اول اينكه موفقيت و كاميابي، دشمن و گمراه كننده مديران و سازمانها است. چيزي كه ما را تا به امروز كامياب كرده و به اينجا رسانده است الزاماً همان چيزي نيست كه كاميابي آينده را تأمين كند. اين حقيقت باعث شكست، سقوط و محو بسياري از شركتهاي بزرگ جهان بوده كه امروزه تنها نام و خاطرهاي از آنها، جايي در قبرستان شركتهاي مرده باقي مانده است. دوم اينكه ما متأسفانه همواره ديگران را مقصر ميدانيم و هرگز در آيينه حقيقت خود نمينگريم و حقيقت تلخ سوم اين است كه من بايد تغيير كنم، من بايد عوض شوم. در حالي كه همه دنبال تغيير ديگران هستند و تغييرات را در آنها جستجو ميكنند. او پس از درك اين نتايج به درون سازمان خود مراجعه كرد و با نگرش و ديدگاه جديد به بررسي آن پرداخت و در نتايج اين بررسيها به دو نوع سازمان و تشكيلات اشاره ميكند.
او سازمانها را به دو دسته تقسيم ميكند. دسته اول سازمانهاي«بوفالويي» و دسته دوم سازمانهاي «غازي» زيرا از ويژگيهاي آنها و توانست نتايج مديريتي جذابي به دست آورد.
ويژگي بوفالوها
- آنها به يك رهبر پايبند و وفادارند و همه پيرو و تابع هستند.
- آنها درست همان كاري را ميكنند كه به آنها دستور داده شده است.
- آنها هرگز سؤال نميكنند و فقط پيروي ميكنند.
- بوفالوها منتظر دستور ميشوند و تا دستور نرسد هيچكاري نميكنند و هيچجا نميروند.
- هيچكس جاي ديگري را پر نميكند و جلو نميافتد و مسئوليت نميپذيرد.
ويژگي غازها
- هر غاز به هنگام پرواز دسته جمعي، احساس مسئوليت ميكند.
- هر غاز فقط پيروي محض نميكند و وضع خود را در راه ميسنجد و به تصميمي كه بايد بگيرد فكر ميكند.
- هر غاز مسير پرواز گروه را ميداند.
- رهبري جلودار بودن نوبتي است.
- هر غاز در زمان جلوتر بودن، در نوك پرواز قرار گرفته و هدايت گروه را خود انتخاب ميكند.
- همه غازها تمايل به پذيرش مسئوليت و جلودار بودن و رهبري دارند.
- غازها در طول پرواز مراقب يكديگر هستند.
بررسيها ثابت كردهاند كه اگر غازها مسيري را گروهي بپيمايند 70 درصد بيشتر از آن مسافتي است كه انفرادي طي ميكنند. بلاسكو ميگويد: «وقتي از مطالعه نظام همكاري و زندگي و پرواز گروهي و مشاركتي غازها آگاه شدم و راز كاميابي اين نظام را كشف كردم، به شركتي كه آن را اداره ميكردم بازگشتم و به همه همكارانم دستور پرواز دادم و از آنها خواستم كه از آن روز غازهايي باشند كه هم خود از پروازشان لذت ببرند و هم من سازمان كمال يافتهتر و آسودهتري را اداره كنم، آري من به آنها اختيار و آزادي پرواز دادم و گفتم پرواز كنيد. غافل از اينكه در واقعيت امر بوفالوها نميتوانند پرواز كنند به خود گفتم بلاسكو سازمان تو، يك سازمان بوفالويي است. مگر تو اينطور نخواستی كه همكاراني مطيع و فرمانبردار، بيچون و چرا داشته باشي كه به دست و دهان تو نگاه كنند. پس اگر غير از اين ميخواهي خود تداول بايد تغيير كني و در اينجا بود كه آن حقيقت تلخ سوم يك بار ديگر در گوش من صدا كرد:
«من بايد تغيير كنم من بايد طبيعت آنها را تغيير دهم، با آموزش و پرورش، رشد، ايجاد انگيزش، روحيه، اختيار، مسئوليت، اعتماد و... پرواز بوفالوها حقيقت تلخي است كه همه روزه در اغلب سازمانها با آن برخورد ميكنيم.»
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هر وقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!
سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل
به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود،
عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود،
با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود،
خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید......
(برای دیدن کل مطلب بروی لینک زیر کلیک کنید)
تا به حال فکر کرده اید چرا به ذرت بو داده می گوییم چس فیل؟!
حتماً خيلي چيزها به ذهنتان ميرسد، اما صبر كنيد خيلي پيچيدهاش نكنید. اولين ذرت بو داده اي كه در ايران به فروش ميرسيد محصول كارخانهي آقاي چستر فيلد بود. ما ايرانيها هم كه در كوتاه كردن و از سر و ته زدن اسمها استاديم، رفته رفته واژهي چستر فيلد را به چُس فيل تقليل داديم!!! بيچاره آقاي چستر فيلد!!!
اما خوب است اين را هم بدانيد كه فرهنگستان زبان فارسي واژهي مناسب براي ذرت بوداده را " گُلْ بلال " انتخاب كرده است. حالا اين به سليقهي شما بستگي دارد كه هنوز هم بخواهيد به ذرت بو داده بگوييد چُسِ فيل يا گُلْ بلال ! يا شايد هم همان ذرت بو داده را بيشتر ميپسنديد!
ماه آپریل است، درکنار یکی از سواحل دریای سیاه ٬ باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را میگذرانند. ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود
صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب میپردازد. قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به صاحب مزرعه می پردازد
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام میدهد. تامین کننده خوراک دام برای پرداخت بدهی خود، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به تعمیركار شهر که به او بدهکار بود میبرد. او در این اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را بعداً دریافت کند
تعمیركار ٬ اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او زمانی كه تازه به این شهر آمده بود و پولی نداشت، به اعتباراتاقی کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.حالا هتلدار اسکناس را در دست داشت
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید: از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است ولی بهر حال همه شهروندان در این لحظه، بدهی به یكدیگر ندارند. همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با انتظارخوشبینانه ای، به آینده نگاه می کنند