تبليغاتX
مردی که نان می خورد
خیانت مطبوع

جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبراي تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهاي ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوي پيست اسکي راه مي افتند 
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدي جاده را در بر گرفت چراغ خانه اي را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و داراي استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله اي با صدها گاو و گوسفند است 
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي  زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
 زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند 
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، براي اين که چنين مساله اي پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
 
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
 مي افتند 

------------ --------- --------- ------
 حدود نه ماه بعد جک نامه اي از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه اي است که يک شب
 توفاني به آنها پناه داده بود

 پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوي دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ي آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
 
باب پاسخ داد: بله

جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
 
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه

جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سري به آن زن زده باشيد؟
 
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...

جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو  تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده اي؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..

جک ديگر از شدت هيجان نمي توانست ادامه دهد... ،  باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيح بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...واقعاً شرمندم ...حالا چي شده مگه؟ 
 .
 .
 .
 .
 .
 جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را براي من به ارث گذاشته!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:19  توسط مردی که نان می خورد  | 

روستایی و ملا

روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد ملای ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.

ملا پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.

ملا گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
ملا گفت:
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
ملا گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.

صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد ملا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
ملا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد ملا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد ملا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
ملا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد ملا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد ملا رفت، ملا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:53  توسط مردی که نان می خورد  | 

اعتراف

 

مرد براي اعتراف نزد کشيش رفت.

«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهاني دوم من به يک يهودي پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده اي پسرم»

«اما من ازش خواستم براي ماندن در انباري من هفته اي بيست شيلينگ بپردازد»

«خوب البته اين يکي زياد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادي، بنابر اين بخشيده مي شوي»

«اوه پدر اين خيلي عاليه. خيالم راحت شد. حالا ميتونم يه سئوال ديگه هم بپرسم؟»

«چي مي خواي بپرسي پسرم؟»

«به نظر شما بايد بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:11  توسط مردی که نان می خورد  |