تبليغاتX
مردی که نان می خورد
همیشه پای یک زن در میان است!

 

- وسط در وسط خیابان با سرعت ۲۰ کیلومتر میرود نه از چپ راه می دهد نه از راست. تازه گمراهت هم میکند. اول فکر میکنی راننده اش مست است یا می خواهد سر به سرت بگذارد با مصیبت رد میشوی از سدش می بینی سفت فرمان را چسبیده و محکم به روبرو نگاه می کند! نه کمی چپ نه راست و نه حتی به آینه مقابلش.

  

- پس از اینکه نیمساعت در ترافیک معطل شدی تا به نزدیک چهار راه برسی چراغ قرمز نوید عبور در 199 ثانیه بعد را میدهد. خدا را شکر می کنی که در طراحی این ثانیه شمارها برای صدگان به همین عدد یک اکتفا کرده اند وگرنه ممکن بود آنرا روی 999 تنظیم می کردند. خلاصه چراغ سبز می شود با شمارش معکوس از ثانیه 15 ٬ ماشینها به سرعت از مسیر سبز عبور می کنند و لحظه ای را از دست نمی دهند. تو مانده ای ! ماشین جلویی نمی رود که بروی. میبینی تازه یادش آمده که راهنمای راستش را روشن کند آنهم در جهت خلاف حرکت ماشینها. می خواهد مسیر ماشینها را قطع کند و به خیابان اصلی برود. تازه راه هم که می دهند نمی رود! و وقتی راه نمی دهند تیک آف می کند !

 

- در ترافیک خیابان کلافه و منتظر باز شدن راه هستی. ماشینها هر از گاهی تکانی می خورند و جابجا می شوند. ماشین جلویی به اندازه یک متر عقب عقب می آید و با ماشینت برخورد می کند. نگاهش می کنی. دریغ از تکان کله ای یا دستی ولو از آینه. شاید اصلاْ نفهمیده باشد که چه شده است. خلاصه موفق می شود سوراخ دنده یک را پیدا کند  و ماشینش را سه چهار متری جلو ببرد. کیپ تا کیپ پر از ماشین است و نمیتوانی لاینت را تغییر دهی . به ناچار پشتش می ایستی اینبار با دو متر فاصله. دریغ که با اینکار فقط بر شدت ضربه افزوده ای و بس ! بوق هم در گوشش وز وز مگسی بیش نیست. اینبار شتاب بیشتری می گیرد و صد البته متوجه برخورد هم می شود.  پیاده می شوی و به پلاک غر شده ماشینت نگاه می کنی او هم پیاده شده است و به سپر ماشینش یا هرجای دیگر نگاه می کند مطمئنی حتی نمی تواند تشخیص دهد کجای ماشینش برخورد کرده است. می گوید چیزی نشده! می گویی حتماْ همینطور است که شما می گوئید!

 

- در امتداد سر بالایی خیابان در گرمایی که در آن نجابت ماشینت را تحسین می کنی که جوش نمی آورد با حرکت لاکپشتی ماشین جلویی مجبور می شوی که از دنده 3 به 2 و بعد هم به 1 بروی. صدای اعتراض موتور ماشینت بلند می شود. خانمی با طمئنینه با کولر روشن، دنده 4 و سرعت 20 کیلومتر در حال ترکاندن موتور ماشینش است. همین!

 

- سراشیبی طولانی جاده با خط ممتد بی حوصله ات کرده،  بعد از اینکه چند بار با ترمز ماشین جلویی ات ترمز می کنی بوی لنتت بلند می شود. کمی که دقت می کنی می بینی که اصولاْ راننده جلویی پایش را از روی ترمز بر نمی دارد مگر اینکه اتفاق خاصی رخ دهد. دیگر نمی دانی با کدام ترمزش ترمز کنی سعی می کنی که از معلومات فیزیکت استفاده کنی و تعداد ترمزهایت را به حداقل برسانی. خلاصه خط ممتد تمام می شود و می خواهی سبقت بگیری. ناغافل و بدون توجه به آینه او هم می آید به لاین سبقت! مسیر مخالف نسبتاً خلوت است. نمی دانی چرا نمی رود! در لاین سبقت مردد شده که بماند یا برود! گویی استخاره می کند خلاصه پشیمان می شود و به جای اولش بر می گردد. دیگر خطوط منقطع تمام شده است. باز باید دنبالش بروی و  ترمزهایش را محاسبه کنی!

 

فکر می کنی که اعتماد به نفس چقدر چیز خوبی است اگر که تنها دارایی او نباشد!

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:50  توسط مردی که نان می خورد  | 

برد اما نه به هر قیمتی!

 

یکبار دیگه یک جام دیگه فتح شد و مثل همیشه بعد از اینکه چند هفته پیاپی بازیها رو دنبال کردی یهو بعد از تمام شدن مسابقات یک احساس خلأ همراه با نعشگی رو تا مدتها با خودت داری و باهاش حال می کنی.

فوتبال با تمام فراز و نشیبهایش مثل زندگی پر از زیبایی است البته کمی چاشنی بصیرت می خواهد دیدن این همه زیبایی. 

یادش بخیر اون قدیمها فوتبال و شناختمون از تیمهای خارجی خلاصه می شد در دنیای ورزش٬ کیهان ورزشی و کارت بازی ! و بریده عکسها و مطالب در دفتر 60 برگ کاهی که همیشه از چشم مدیر و ناظم مدرسه باید مخفی می موند.

 برزیل یک افسانه بود. پله ، ژولیو سزار، دکتر سوکراتس و بقیه زردپوشهای برزیلی همیشه بیشترین گل زده رو داشتند اما می تونستی با یه تیمی مثل اوروگوئه روی گل خوده ببریشون!  آلمان متعادل بود و همیشه حساب شده کار می کرد حتی توی کارت هم براحتی به کسی باج نمی داد. مارکو فان باسن و رود گولیت هم کشته مرده هایی داشتند واسه خودشون که فقط دوست داشتن داشته باشنشون دیگه مهم نبود ببرند یا ببازند.

اما گیر و دار جام ملتهای اروپای امسال یه چیزای قشنگ دیگه ای هم داشت که برای ما کمی غریبه بود. من هنوزم درگیر رفتار تیمهای بازنده و تماشاچیهاشون بعد از پایان بازیها هستم.  اشکت در می اومد وقتی میدیدی همه در حال گریه واسه تیم برنده دست می زنند و تشویقش می کنند. نمی دونم چطوری میشه آدم بعد از باخت به خون طرف تشنه نباشه. اونها چیکار کردند که ما بعد از 2500 سال! هنوز بلد نشدیم. بازیهای آخر لیگ خودمون رو به یاد بیارین. رفتار بازیکنها ، مربیها و حتی سرپرستها و مدیرعاملهاشون. اونها چی گفتن به بچه هاشون که به ما توی بچگی گفته نشده . توی جامعه شون ، دینشون ، اخلاقشون ، رفتارشون، آخه این که یه شبه نمیشه اگر هم بشه تبدیل میشه یه حرکت نمایشی که حالت رو بهم میزنه. فرهنگ چیه؟ کجاست؟ چرا ادعای ما باسن خر رو پاره میکنه ولی در عمل خون هم رو جای آب سر میکشیم.

 امسال جام ملتها خیلی قشنگ بود. کمترین آمار مصدوم، کمترین آمار درگیری بدون اینکه از کیفیت مسابقات کم بشه. این یعنی برد اما نه به هر قیمتی!

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:46  توسط مردی که نان می خورد  |